Back to Languages

Dari - Chapter 12 - Yusuf

Translation by Mawlawi Muhammad Anwar Badkhashani — Permalink

Verse 1 — Surah Yusuf 12:1

الر (مفهوم این حروف به الله معلوم است)، این آیات، آیات کتاب واضح (و بیانگر حق و باطل) است

Verse 2 — Surah Yusuf 12:2

(چون ما آن را قرآن )خواندنی و( به زبان عربی نازل کردیم تا (مفهوم آن را) درک کنید

Verse 3 — Surah Yusuf 12:3

ما بهترین داستان‌ها را، با وحی فرستادن و به وسیلۀ این قرآن بر تو حکایت می‌کنیم، حال آنکه پیش از این از بی‌خبران بودی

Verse 4 — Surah Yusuf 12:4

(آن داستان این است که) چون یوسف به پدرش گفت: ای پدر (بزرگوارم)! من یازده ستاره و آفتاب و ماه را در خواب دیدم، دیدم که آنها برایم سجده می‌کنند

Verse 5 — Surah Yusuf 12:5

(يعقوب) گفت: ای پسرک من! خوابت را به برادرانت حکایت مکن که برای تو حیله سازی می‌کنند، زیرا شیطان برای انسان دشمن آشکار است

Verse 6 — Surah Yusuf 12:6

و اینچنین پروردگارت تو را بر می‌گزیند و تعبیر خوابها را به تو می‌آموزد و نعمت خود را بر تو و فرزندان یعقوب کامل می‌کند همانطور که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل نمود. بی‌گمان پروردگارت دانای باحکمت است

Verse 7 — Surah Yusuf 12:7

البته در سرگذشت یوسف و برادرانش برای پرسندگان نشانه‌هاست

Verse 8 — Surah Yusuf 12:8

وقتی که (برادران یوسف در مشورۀ خود) گفتند: یقینا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر ما نسبت به ما دوست داشتنی‌ترند، در حالیکه ما جمعی نیرومند هستیم، واقعا پدر ما در خطای آشکار است

Verse 9 — Surah Yusuf 12:9

(لذا) يوسف را بکشید یا او را در سرزمین (دور) بیندازید تا توجه پدرتان به شما معطوف گردد، و بعد از او (پس از قتل يوسف، با توبه کردن) مردمان نیک و شایسته باشید

Verse 10 — Surah Yusuf 12:10

گوینده‌ای از آنان گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در قعر چاهی باندازید، تا کسی از مسافران او را بگیرد، اگر می‌خواهید کاری بکنید

Verse 11 — Surah Yusuf 12:11

گفتند: ای پدر (مهربان ما)! چرا در بارۀ یوسف به ما اطمینان نداری حال آنکه ما خیر خواه او هستیم؟

Verse 12 — Surah Yusuf 12:12

(اگر ما را خیر خواه او میدانی) فردا او را با ما بفرست تا بخورد و بازی کند و البته ما نگهبان و مراقب او خواهیم بود

Verse 13 — Surah Yusuf 12:13

(پدر) گفت: اینکه او را با خود ببرید، مرا سخت غمگین می‌کند و (نیز) می‌ترسم از آن که او را گرگ بخورد و شما از او بی‌خبر باشید

Verse 14 — Surah Yusuf 12:14

(پسران) گفتند: اگر او را گرگ بخورد با اینکه ما (بر دفع گرگ) گروه نیرومند هستیم، در این صورت يقينا زیانکار خواهیم بود

Verse 15 — Surah Yusuf 12:15

پس وقتی او را بردند و تصمیم گرفتند که او را در قعر چاه بیندازند (در همان لحظه) به او (يوسف) وحی کردیم که البته آنها را از این کارشان آگاه خواهی ساخت، در حالیکه نمی‌فهمند

Verse 16 — Surah Yusuf 12:16

و شب گریان نزد پدر آمدند

Verse 17 — Surah Yusuf 12:17

گفتند: ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم، و يوسف را نزد سامان و اسباب ما گذاشتیم، پس گرگ او را خورد، ولی تو باور کنندۀ ما نیستی اگر چه راستگو باشیم

Verse 18 — Surah Yusuf 12:18

و پیراهن او را آلوده به خون دروغ آوردند، پدر گفت: نه، بلکه نفس‌های تان کار زشت را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است و راجع به آنچه بیان می‌کنید، از الله مدد (و یاری) می‌خواهم

Verse 19 — Surah Yusuf 12:19

و کاروانی (نزدیک چاه) آمد پس آب آور خود را فرستادند، پس دلو خود را انداخت (وقتی به جای آب، یوسف را دید) گفت: مژده باد! این یک پسر است، و او را به طور متاعی پنهان ساختند، و الله به آنچه می‌کردند داناست

Verse 20 — Surah Yusuf 12:20

و او را به پول ناچیزی (و تنها) به چند درهم شمرده شده فروختند و در بارۀ او بی‌علاقه بودند

Verse 21 — Surah Yusuf 12:21

و آن کس از اهل مصر که او را خریده بود به همسرش گفت: او را گرامی دار شاید به حال ما نفعی برساند، یا او را به فرزندی بگیریم. و این گونه ما یوسف را در سرزمین تمکین دادیم و تا تعبیر خوابها را به او بیاموزیم. و الله بر کار خود غالب است، اما بیشتر مردم نمی‌دانند

Verse 22 — Surah Yusuf 12:22

و چون به كمال جوانی خود رسید به او حكمت و دانایی دادیم، و این چنین به نیکوکاران پاداش می‌دهیم

Verse 23 — Surah Yusuf 12:23

و آن زنی که یوسف در خانه اش بود خواست تا از او کام گیرد (و از پاکدامنی او را بیرون آورد)، و درها را بست و گفت: پیش بیا که از توام، یوسف گفت: (از این کار زشت) به الله پناه می‌برم و او (عزیز مصر) آقای من است، (جای) مرا نیکو ساخت، بی‌گمان ظالمان رستگار نمی‌شوند

Verse 24 — Surah Yusuf 12:24

البته آن زن قصد (مقاربت با) یوسف کرد. (ولی) اگر یوسف برهان پروردگارش را نمی‌دید، او نیز قصد (مقاربت با) آن زن می‌کرد. ما این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم، چون که او از بندگان مخلص و برگزیدۀ ما بود

Verse 25 — Surah Yusuf 12:25

و هر دو به طرف دروازه بر یکدیگر سبقت کردند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت پاره کرد. و شوهرش را نزدیک دروازه یافتند. (زن به شوهر خود) گفت: جزای کسی که قصد بدی به همسرت کرده چیست؟ جز این (نیست) که زندانی گردد یا عذاب دردناک (داده) شود

Verse 26 — Surah Yusuf 12:26

یوسف (در جواب) گفت: این زن مرا به سوی خود خواست، (ولی من انکار کردم و از وی فرار می‌نمودم) و شاهدی از خانوادۀ آن زن گواهی داد که اگر پیراهن او از پیش روی پاره شده باشد، پس آن زن راست گفته است و یوسف از دروغگویان است

Verse 27 — Surah Yusuf 12:27

و اگر پیراهنش از پشت پاره شده باشد، پس این زن دروغ گفته است و یوسف از راستگویان است

Verse 28 — Surah Yusuf 12:28

پس چون (شوهر) دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده، گفت: يقينا این (ماجرا) از مکر شما زنان است، زیرا مکر شما زنان بزرگ است

Verse 29 — Surah Yusuf 12:29

(عزیز مصر گفت:) ای یوسف! تو از افشای این کار در گذر و تو ای زن! برای گناه خود آمرزش بخواه، چون از خطاکاران بودی

Verse 30 — Surah Yusuf 12:30

و عده‌ای از زنان در شهر گفتند: زن عزیز از غلامش کام می‌خواهد تا او را از پاکدامنی غافل کند، به راستی محبت (یوسف) در دلش جای گرفته است، البته او را در گمراهی آشکار می‌بینیم

Verse 31 — Surah Yusuf 12:31

پس چون زن عزیز مکر زنان را شنید، کسی را به‌سوی زنان فرستاد و برای آنها مجلسی آماده کرد و به دست هر یک از آنها کاردی داد و گفت: (به يوسف) بر زنان بیرون آی. پس چون زنان او را دیدند او را (در حسن و جمال) بزرگ یافتند و دست‌های خود را (از شدت مشغول شدن به جمال او) بریدند و گفتند: سبحان الله (پاکی است الله را) این بشر نیست (بلکه) این جز فرشته بزرگوار نیست

Verse 32 — Surah Yusuf 12:32

زن عزیز گفت: این همان جوانی است که مرا دربارۀ محبت او ملامت کردید، و البته من او را بسوی خود طلب کردم، ولی خود را پاک داشت. و اگر آنچه را که به او دستور میدهم انجام ندهد، حتما زندانی می‌شود و حتما از خوار شدگان خواهد شد

Verse 33 — Surah Yusuf 12:33

گفت: پروردگارا! زندان برای من دوست داشتنی‌تر است از چیزی که مرا به‌سوی آن می‌خوانند. و اگر مکر آن زنان را از من باز نداری به‌سوی آنان خواهم گروید و از جملۀ نادانان می‌گردم

Verse 34 — Surah Yusuf 12:34

پس پروردگارش دعای او را قبول کرد و مکر زنان را از او باز داشت. يقينا او شنوای داناست

Verse 35 — Surah Yusuf 12:35

باز به نظرشان رسید پس از آنکه علامات (پاکی یوسف) را دیدند که البته او را تا مدتی زندانی کنند

Verse 36 — Surah Yusuf 12:36

و دو جوان با یوسف به زندان در آمدند، یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که انگور (برای شراب) می‌فشارم، و دیگری گفت: من در خواب دیدم که بر سر خویش نانی برداشته ام که پرنده‌ها از آن می‌خورند، ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از جملۀ نیکوکاران می‌بینیم

Verse 37 — Surah Yusuf 12:37

یوسف گفت: پیش از آنکه غذایتان به شما برسد، شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت، این (تعبیر خواب) که به شما می‌گویم از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است. همانا من آیین قومی را که به الله ایمان نمی‌آورند و منکر آخرت نیز هستند، ترک کرده‌ام

Verse 38 — Surah Yusuf 12:38

بلکه دین پدرانم ابراهیم و اسحق و یعقوب را پیروی کرده ام، برای ما شایسته نیست که با الله چیزی را شریک گردانیم، این (ایمان و توحید) از فضل الله بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکر گزاری نمی‌کنند

Verse 39 — Surah Yusuf 12:39

(یوسف گفت:) ای دوستان زندانی ام! آیا معبودهای پراگنده بهتر است یا الله یگانۀ غالب (بر همه مخلوقات)؟

Verse 40 — Surah Yusuf 12:40

غير از او نمی‌پرستید مگر نام‌هایی را که شما و پدرانتان وضع کرده‌اید، الله (هیچ) دلیل و برهانی بر (صحت) آنان نفرستاده است. فرمانروایی (کائنات) تنها از الله است و امر کرده که جز او را نپرستید، این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند

Verse 41 — Surah Yusuf 12:41

ای دوستان زندانی ام! اما یکی از شما (مثل سابق) به آقای خود شراب می‌نوشاند، اما آن دیگر به دار کشیده می‌شود و پرنده‌ها از سر او می‌خورند. (باز گفت:) امری که شما دوتن جویای (تعبير آن) از من شدید، فيصله شده است

Verse 42 — Surah Yusuf 12:42

و به یکی از آن دو که گمان می‌کرد نجات می‌یابد، گفت: مرا در نزد آقای خود یاد کن، ولی شیطان یادآوری (قضیۀ) یوسف را نزد آقایش از یاد آن (جوان) برد؛ در نتيجه، (یوسف) چند سال در زندان ماند

Verse 43 — Surah Yusuf 12:43

و پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو فربه را دیدم که هفت گاو لاغر، آنها را می‌خوردند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک دیگر را دیدم. ای سران قوم! در بارۀ خوابم به من نظر دهید، اگر خواب را تعبیر می‌کنید

Verse 44 — Surah Yusuf 12:44

(سران قوم) گفتند: این خواب‌های پریشان کننده و بی‌اساس است و ما به تعبیر خواب‌های پریشان و بی‌اساس آگاهی نداریم

Verse 45 — Surah Yusuf 12:45

و کسی که از آن دو نفر نجات یافته بود بعد از مدتها به یاد آورد (و) گفت: من شما را از تعبیر آن باخبر میسازم، پس مرا (نزد یوسف) بفرستید

Verse 46 — Surah Yusuf 12:46

(پس نزد یوسف رفته و گفت:) ای یوسف! ای مرد راستگو! دربارۀ هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را می‌خورند، و (دربارۀ) هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک به ما نظر ده تا اینکه من به‌سوی مردم برگردم، امید است آنان بدانند

Verse 47 — Surah Yusuf 12:47

يوسف گفت: هفت سال پی در پی کشت کنید و آنچه را که درو نمودید جز اندکی که می‌خورید در خوشۀ آن بگذارید

Verse 48 — Surah Yusuf 12:48

پس از آن، هفت سال سخت می‌آید که آنچه را به خاطر آن ذخیره کرده‌اید می‌خورند مگر اندکی از آنچه که ذخیره می‌کنید

Verse 49 — Surah Yusuf 12:49

باز بعد از آن (سالهای خشک و سخت) سالی می‌آید که به مردم (در آن سال) باران می‌رسد، و در آن شیره (انگور و زیتون و دیگر میوه‌ها) را می‌فشارند

Verse 50 — Surah Yusuf 12:50

و پادشاه گفت: یوسف را پیش من بیاورید، چون قاصد نزد او آمد، گفت: پیش آقایت باز گرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دست‌هایشان را بریدند چه بود؟ و یقینا پروردگارم به مکر آنان داناست

Verse 51 — Surah Yusuf 12:51

پادشاه (زنان را جمع کرده) گفت: جریان شما چه بود آنگاه که خواستید یوسف را به خود بخوانید؟ گفتند: پناه بر الله، هیچ گناهی از او سراغ نداریم. زن عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد، این من بودم که او را به‌سوی خود خواندم (ولی او به من روی نداد) و يقينا او از راستگویان است

Verse 52 — Surah Yusuf 12:52

این (در خواست من) به آن خاطر است که او (عزیز مصر) بداند من در نهان به او خیانت نکرده ام و الله مكر خیانت کاران را به سر نمی‌رساند

Verse 53 — Surah Yusuf 12:53

و من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم؛ چرا که نفس حتما بسیار به بدی امر می‌کند، مگر نفس کسی که پروردگارم به او رحم کند، چون پروردگارم آمرزندۀ مهربان است

Verse 54 — Surah Yusuf 12:54

و پادشاه (بار دوم) گفت: او را نزد من بیاورید تا وی را از مخصوص (مشورۀ خود و از افراد مقرب) خود گردانم. پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: البته تو امروز نزد ما ارجمند و امانتدار (و قابل اعتماد) هستی

Verse 55 — Surah Yusuf 12:55

يوسف گفت: مرا بر خزانه‌های مصر مقرر کن، چون که من نگاهدارندۀ دانا هستم

Verse 56 — Surah Yusuf 12:56

این چنین یوسف را در این سرزمین قدرت و نعمت (و نفوذ) دادیم، که در آن هر جا که بخواهد قرار گیرد، ما نعمت خود را به هر کس که بخواهیم می‌رسانیم و مزد نیکوکاران را ضایع نمی‌گردانیم

Verse 57 — Surah Yusuf 12:57

و البته ثواب آخرت برای آنانی که ایمان آورده و پرهیزگاری می‌کردند (نسبت به پادشاهی دنیا) بهتر است

Verse 58 — Surah Yusuf 12:58

و برادران یوسف (برای حصول غله) به مصر آمدند، پس بر او وارد شدند، یوسف آنان را شناخت ولی آنها يوسف را نشناختند

Verse 59 — Surah Yusuf 12:59

و هنگامی که يوسف بارهای آنها را آماده کرد، گفت: (بار دیگر) برادر پدری خود را نزد من آورید، مگر نمی‌بینید که من پیمانه را به تمام و کمال میدهم و من بهترین میزبانان هستم؟

Verse 60 — Surah Yusuf 12:60

پس اگر او را نزد من نیاوردید، پس برای شما هرگز پیمانۀ غله نزد من نیست و هرگز به من نزدیک نشوید

Verse 61 — Surah Yusuf 12:61

گفتند: دربارۀ او با پدرش گفتگو نموده تلاش می‌کنیم که (به هر وسیله ممکن او را نزد تو بیاوریم) و این کار را خواهیم کرد

Verse 62 — Surah Yusuf 12:62

و به جوانان (خدمتگذار خود) گفت: سرمایۀ (پول)‌شان را (که پرداخته اند) در بارهایشان بگذارید، تا چون به نزد خانواده‌شان بازگردند آن را بازیابند و شاید (دوباره) برگردند

Verse 63 — Surah Yusuf 12:63

پس چون به‌سوی پدر خویش باز گشتند، گفتند: ای پدر! پیمانۀ غله از ما منع شد، پس برادر ما را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و همانا ما نگهبان او هستیم

Verse 64 — Surah Yusuf 12:64

پدر گفت: آیا من دربارۀ او به شما اطمینان کنم همانگونه که دربارۀ برادرش (یوسف) پیش از این به شما اطمینان کردم؟! پس الله بهترین نگهبان و او مهربانترین مهربانان است

Verse 65 — Surah Yusuf 12:65

و چون بارشان را باز کردند، دیدند که سرمایۀ (پول)‌شان به آنان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر! ما دیگر چه می‌خواهیم؟ این سرمایۀ ماست که به ما بازگردانده شده است و (باز می‌رویم تا) برای خانوادۀ خود آذوقه بیاوریم و برادر خود را محافظت می‌کنیم و یک بار شتر اضافه خواهیم آورد، و این مقدار (برای ما کم و) ناچیز است

Verse 66 — Surah Yusuf 12:66

يعقوب گفت: هرگز او را با شما نمی‌فرستم تا اینکه عهدی به نام الله به من بدهید که او را حتما نزد من بر می‌گردانید، مگر اینکه گرفتار شوید (و از توان شما خارج گردد)، پس وقتی با پدر عهد بستند، يعقوب گفت: الله بر آنچه می‌گوییم وکیل (آگاه و ناظر) است

Verse 67 — Surah Yusuf 12:67

و (یعقوب از باب احتیاط) گفت: ای پسران من! از یک دروازه داخل نشوید، بلکه از دروازه‌های مختلف وارد شوید، و نمی‌توانم چیزی را که الله مقرر کرده است از شما دور کنم، (چون) حكم (نفع و ضرر) تنها و خاص به دست الله است، بر او توکل کرده ام و توکل کنندگان باید بر او توکل کنند

Verse 68 — Surah Yusuf 12:68

و چون همان طور که پدرشان به آنان دستور داده بود، وارد شدند، (چنین ورود) نمی‌توانست آنچه را که الله خواسته بود از آنان دفع کند، ولی آنچه را که در دل يعقوب بود برآورده کرد، يقينا يعقوب به خاطر اینکه ما به او آموخته بودیم، دارای علم بزرگی بود. ليكن بسیاری از مردم نمی‌دانند

Verse 69 — Surah Yusuf 12:69

و چون (بار دوم) بر يوسف وارد شدند، برادرش (بنیامین) را نزد خود جای داد. گفت: من برادر تو (یوسف) هستم، پس از آنچه کرده‌اند اندوهگین مباش

Verse 70 — Surah Yusuf 12:70

پس چون يوسف آنان را با آذوقه و سامان‌شان مجهز کرد، جام آبخوری (پادشاه) را در بار برادرش نهاد. باز ندا دهنده‌ای ندا داد: ای کاروان! حتما شما دزد هستید

Verse 71 — Surah Yusuf 12:71

روی به‌سوی ایشان کرده و گفتند: چه چیز را گم کرده‌اید؟

Verse 72 — Surah Yusuf 12:72

گفتند: جام پادشاه را گم کرده‌ایم و برای هر کس که آنرا بیاورد بار شتر (از غله) خواهد بود و من ضامن این (وعده) هستم

Verse 73 — Surah Yusuf 12:73

(برادران یوسف) گفتند: به الله قسم که شما خوب دانسته‌اید که ما در سرزمین مصر برای فساد نیامده‌ایم و ما (پیش از این) دزد نبودیم

Verse 74 — Surah Yusuf 12:74

(مأموران) گفتند: پس سزای او (دزد) چیست اگر دروغگو باشید؟

Verse 75 — Surah Yusuf 12:75

گفتند: سزایش این است که هر کس آن جام در بارش یافت شود پس به سزای دزدی اسیر گردد، ما این چنین ظالمان را سزا می‌دهیم

Verse 76 — Surah Yusuf 12:76

پس پیش از بار برادرش، به تفتیش نمودن بارهای دیگران آغاز کرد، باز پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد، ما اینگونه برای یوسف تدبیر آموختیم، زیرا او نمی‌توانست در دین پادشاه برادرش را بگیرد، مگر اینکه الله بخواهد، درجات هر کس را که بخواهیم بالا می‌بریم و فوق هر دانایی دانایی بزرگتر هست

Verse 77 — Surah Yusuf 12:77

(برادرانش) گفتند: اگر او دزدی کند (بعید نیست) چون برادرش پیش از او دزدی کرده بود. پس یوسف آن را در دل خود پنهان نمود و آن را برایشان آشکار نکرد. (و در دل خویش) گفت: شما مقام بدتری دارید و الله به آنچه وصف می‌کنید داناتر است

Verse 78 — Surah Yusuf 12:78

گفتند: ای عزیز؛ او پدر پیر و سالخورده‌ای دارد، پس یکی از ما را به جای او بگیر، یقینا تو را از نیکوکاران می‌بینیم

Verse 79 — Surah Yusuf 12:79

يوسف گفت: به الله پناه می‌برم از اینکه غیر از کسی را که متاع خود را نزد او یافته‌ایم بگیریم، ما در آن صورت از ظالمان خواهیم بود

Verse 80 — Surah Yusuf 12:80

و هنگامی که از او ناامید شدند در خلوتی برای مشورت نشستند، بزرگ آنان گفت: آیا ندانسته‌اید که پدرتان از شما به نام الله عهد محکم گرفته است و پیش از این دربارۀ يوسف کوتاهی کرده‌اید؟ من هرگز از این سرزمین حرکت نمی‌کنم مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد، یا الله در حق من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است

Verse 81 — Surah Yusuf 12:81

نزد پدرتان برگردید و بگویید: ای پدر! پسرت دزدی کرده است، و گواهی ندادیم جز به آنچه دانستیم و ما نگهبان علم غیب نبودیم

Verse 82 — Surah Yusuf 12:82

و از (مردم) دهی که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس، و يقينا ما راستگوییم

Verse 83 — Surah Yusuf 12:83

يعقوب گفت: (نه) بلکه نفس‌های تان امری (زشتی) را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است، امید که الله همۀ آنها را یکجا نزد من بیارد، چون او دانای حکیم است

Verse 84 — Surah Yusuf 12:84

و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغ بر یوسف! و چشمانش از اندوه سفید و نابینا گردید درحالیکه بسیار غمگین بود

Verse 85 — Surah Yusuf 12:85

پسران گفتند: قسم به الله همیشه یوسف را یاد می‌کنی تا بیمار (و نزدیک به مرگ) شوی یا از هلاک شدگان گردی

Verse 86 — Surah Yusuf 12:86

يعقوب گفت: من پریشانی حال و اندوهم را تنها به الله شکایت می‌کنم و از سوی الله چیزهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید

Verse 87 — Surah Yusuf 12:87

ای پسران من! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت الله ناامید مشوید، زیرا جز قوم کافر از رحمت الله ناامید نمی‌شود

Verse 88 — Surah Yusuf 12:88

و هنگامی که (بار سوم) پیش یوسف رفتند، گفتند: ای عزیز! به ما و خانواده ما سختی رسیده است و سرمایه اندک و ناچیز آورده‌ایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما (بيشتر) بخشش کن، چون الله صدقه دهندگان را پاداش می‌دهد

Verse 89 — Surah Yusuf 12:89

یوسف گفت: آیا به یاد دارید که با یوسف و برادرش وقتی که نادان بودید چه کردید؟

Verse 90 — Surah Yusuf 12:90

گفتند: آیا واقعا تو یوسف هستی؟ گفت: بلی! من يوسف هستم و این برادر من است، الله بر ما منت نهاده است. چون هر کس تقوا و صبر پیشه کند، بی‌گمان الله پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند

Verse 91 — Surah Yusuf 12:91

(برادرانش) گفتند: قسم به الله که الله تو را بر ما برتری داده است و در حقیقت ما خطاکار بودیم

Verse 92 — Surah Yusuf 12:92

یوسف گفت: امروز بر شما هیچ سرزنش و ملامتی نیست. الله شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است

Verse 93 — Surah Yusuf 12:93

(و به برادران خود گفت:) این پیراهن مرا با خود ببرید و آن را بر روی پدرم بیاندازید تا بینا گردد و اهل خویش را همه یکجا نزد من بیاورید

Verse 94 — Surah Yusuf 12:94

و چون کاروان (برادران یوسف به‌سوی شام) حرکت کرد، پدرشان گفت: اگر مرا به بی‌خردی نسبت ندهید همانا من بوی یوسف را می‌یابم

Verse 95 — Surah Yusuf 12:95

(اهل خانه) گفتند: قسم به الله که تو در همان خطای قدیمت هستی

Verse 96 — Surah Yusuf 12:96

پس چون مژده دهنده آمد، و پیراهن را بر روی یعقوب انداخت پس او بینا گشت، و گفت: آیا به شما نگفته بودم که از جانب الله چیزهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید؟

Verse 97 — Surah Yusuf 12:97

(پس از رسیدن به کنعان) پسران گفتند: ای پدر! برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم

Verse 98 — Surah Yusuf 12:98

گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می‌خواهم زیرا او آمرزگار مهربان است

Verse 99 — Surah Yusuf 12:99

پس چون بر یوسف در آمدند، پدر و مادر خود را در کنار خود جای داد و گفت: به خواست الله با امن و امان وارد سرزمین مصر شوید

Verse 100 — Surah Yusuf 12:100

و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همۀ آنان برای او سجده کنان به زمین افتادند، و گفت: ای پدر! این تعبیر خوابی است که قبلا دیده بودم و پروردگارم آن را راست و درست گردانید، و حقا که به من احسان کرد وقتی که مرا از زندان بیرون ساخت و شما را پس از آنکه شیطان بین من و برادرانم اختلاف افگنده بود از دهات باز آورد. به راستی پروردگارم هر چه بخواهد (با لطف و مهربانی خود) سنجیده و دقیق انجام می‌دهد، زیرا او دانای حکیم است

Verse 101 — Surah Yusuf 12:101

ای پروردگار! واقعا (نصیبی بزرگ) از پادشاهی به من دادی و به من از تعبیر خوابها آموختی، ای آفرینندۀ آسمان‌ها و زمین! تو کارساز من در دنیا و آخرت هستی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق بگردان

Verse 102 — Surah Yusuf 12:102

این داستان از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی می‌کنیم. و تو نزد آنان نبودی وقتی که تصمیم گرفتند، در حالیکه آنان نیرنگ و توطئه چینی می‌کردند

Verse 103 — Surah Yusuf 12:103

و بیشتر مردم هر چند حرص بورزی، ایمان نمی‌آورند

Verse 104 — Surah Yusuf 12:104

و تو در برابر (این دعوت) از آنان مزدی نمی‌خواهی و آن (قرآن) جز پند و اندرزی برای عالمیان نیست

Verse 105 — Surah Yusuf 12:105

و چه بسیار دلائل قدرت و وحدانیت (الله) در آسمان‌ها و زمین است که بر آن می‌گذرند در حالیکه ایشان از آن روی می‌گردانند

Verse 106 — Surah Yusuf 12:106

و بیشترشان (که ادعای ایمان می‌کنند) به الله ایمان نمی‌آورند مگر اینکه مشرکند

Verse 107 — Surah Yusuf 12:107

آیا ایمن هستند از این که عذاب همه گیر از سوى الله بر آنان بیاید، یا ناگهان قیامت به آنها بیاید، در حالیکه غافل و بی‌خبر باشند؟

Verse 108 — Surah Yusuf 12:108

بگو: این راه من است، با بصیرت و آگاهی به‌سوی الله دعوت می‌کنم و پیروان من هم (باید چنین باشند) و الله (از هر عیب) پاک است و من از مشرکان نیستم

Verse 109 — Surah Yusuf 12:109

و نفرستاده‌ایم پیش از تو مگر مردان را که وحی می‌فرستادیم به آنها در حالی که آنها از اهل شهرهای بزرگ ‌بودند، آیا (مشرکان) در زمین (همان پیغمبران) نرفته‌اند تا ببینند که چگونه شد انجام آنان که پیش از مشرکان بودند؟ (بلکه رفته‌اند اما عبرت نگرفته‌اند،) و البته سرای آخرت بهتر است برای پرهیزگاران، آیا نمی‌اندیشید؟

Verse 110 — Surah Yusuf 12:110

پیغمبران پیشین اقوام‌شان را دعوت دادند( تا آنکه پیغمبران (از ایمان آوردن مردم) ناامید شدند و (مردم) گمان کردند که (از طرف پیغامبران) به آنها دروغ گفته شده‌است. (در آن حالت،) یاری ما به پیغمبران رسید پس کسانی را که خواستیم نجات یافتند، و عذاب ما از گروه مجرمان برگشت ندارد

Verse 111 — Surah Yusuf 12:111

به راستی که در داستان‌های پیغمبران عبرتی برای صاحبان خرد است، (قرآن) سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد بلکه تصدیق کنندۀ کتاب‌های است که پیش از آن بوده، و بیانگر هر ضرورت دینی است و هدایت و رحمتی است برای مردمی که (به آن) ایمان می‌آورند